Friday, July 30, 2004

كار كوفتي

حسابي درگير اين كار كوفتي شدم خفن ... حالا جالب اين جاست كه خودم هم نفهميدم چي كار ميكنيم ... امروز سهام بانك پارسيان رو فروختيم 15 ميليون ، به قيمت خريد 640 هزار تومن در سال 81 ، يه بليط براي مديرعامل ايران خودرو به تاريخ 26 جولاي به مقصد فرانكفورت فرستاديم ، به قيمت 790هزار تومن، يه آگهي داده بوديم براي استخدام موتورسوار جهت انجام كارهاي اداري شركت و وصول چك و ... مراجعه كنند هاي جالبي داشتيم ، يه مهندس شيمي از دانشگاه دولتي اومده بود ، منتظر جواب آزمون استخدام ادواري بود تا اگه قبول شده بود وپارتي گير آورد پتروشيمي استخدام بشه ، اما تا اون زمان زندگي خرج داشت ... يه پسر ديگه اومده بود دانشجوي دانشگاه آزاد تهران مركز، وقتي بهش گفتم شما براي ضمانت چك ميدين يا ضامن كارمند دارين ... گفت پدرم ضامن ميشه اما كارمند نيست ، پزشكه ( ايول مملكت ) ... يه خانومي زنگ زد و با كلي ناز و اداي كشنده گفت : شما آگهي داده بودين براي همكار خانوم با روابط عمومي قوي و حقوق مكفي ؟ ... بعد از كلي گيج و ويج شدن كه موتورسوار كجا همكار خانوم اونم با ناز و روابط عمومي قوي كجا... يه نگاهي به روزنامه قسمت استخدام منشي انداختم .. 2 تا نتيجه داشت ، اول اينكه بيشترين ميزان آگهي رو داره .. اونم با جملاتي مثل ، محيط دوستانه ... روابط عمومي قوي .. ظاهري آراسته .. حقوق مكفي و ... دوم اينكه اون خانومي كه با شركت تماس گرفته بود210**** رو211**** گرفته بود ...


                                      
Monday, July 12, 2004

مدير عامل گرامي شدم جون خودم ...

قاط زدم فطير .. گفتيم امتحانا تموم بشه يه نفسكي بكشيم ، امتحانا تموم شد و يه جور ديگه درگير شديم .. يه كار سخت پر دردسر ..اونم براي منه تنبل ... روز اولي خواب موندم ساعت 9 رسيدم سركار ... چند تا پروژه نفس گير ريخته سرم كه هر كدومش كلي زندگيم رو بالا پائين ميكنه ... اين كارم خيلي جالبه، سخته ولي باحاله .. ديروز از طرف شركت ( تا چند وقته ديگه برشكستش ميكنم خيالتون راحت ) به عنوان ناشناس رفتم سراغ يه شركت رقيب كه ازش قيمت كاراشون رو بگيرم ... منشي لعنتيشون ( و البته خوشگلشون ) با 2 تا سوال فهميد از كدوم شركت اومدم اونم براي چه امري ... سوتي دادم بد ... بابا از ديروز دست گرفته كه تو با اين هوش سرشار برو تو بازار كار كن ... يه شبه ميلياردر ميشي ... ولي يه فكر توپي زده به سرم ، اگه بتونم يه جوري اون منشيه رو برا شركتمون ( به جون خودم براي شركتمون ، من خودم اهل اين حرفا نيستم ) تور كنم ، از رقبا پيشي ميگيريم ، منظورم گربه نبود بابا ...سبقت ميگيريم .. بازار رو ميگيريم ... افتاد الان ؟؟؟...

                                      
Friday, June 11, 2004

آبروريزي

نگو كه اون با همه فرق داشت ، نگو فقط اون بود كه مي تونست تو رو درك كنه ، نگو فقط تو و اون بودين كه عشق رو مي فهميدين ، هيچي نگو ، اصلا حرف نزن ، اين ننگ رو ، اين آبروريزي رو ... نمي تونم .. به خدا نمي تونم تحمل كنم ... حالا اومدي كه چي ، اومدي بگي گول خوردي ؟ .. پشيموني ؟ ... برو ... برو همون جهنمي كه بودي .. ... بعدا مي خواي به اون بچه چي بگي ؟ ... بگي باباش يه نامرده ؟ بگي يه نامرد بود كه براي خوشي تو رو مادر كرد و خودش رو پدر ؟ به همين راحتي ؟ ..... برو ... برو از جلو چشمام دور شو ... فقط نگو من رو مي شناختي ... نگو گربه من بودي ... برو ....

                                      
Friday, May 21, 2004

علاقه

ه داشتم با سيمهاي پشت تلويزيون ور ميرفتم ... خم شده بودم و سيمهاي دوربين رو به سوكت پشت تلويزيون وصل ميكردم .. متوجه اومدنش شدم .. آروم نزديكم شد ... وانمود كردم حواسم نيست .. نزديكم شد .. نزديك و نزديك تر .. دستش رو روي شونه ام گذاشت .. دستهاي نرم و گرمش رو ... تا كسي حواسش نبود سرم رو برگردوندم و دستش رو بوسيدم ... آخه من بچه هاي كه تازه راه رفتن رو ياد گرفتن خيلي دوست دارم ..

                                      
Friday, April 23, 2004

ازدواج

ديشب خواب ديدم ازدواج كردم ... يه دختر زيبا ، حدود 1.70 قد ، چشمهاي سبز موهاي مشكي صاف وبلند .. فقط يادمه ازش پرسيدم متولد چندي .. با صداي آروم گفت .. دوم شهريور 62 ... از يابنده تقاضا مي شود به خانوم بنده با اين شرايط بگه زودتر بياد سر خونه زندگيش كه بچه ها بدجور بهانه مامانشون رو ميگيرن ... در مقابل مژدگاني قابل توجهي تقديم مي شود ......

                                      
Friday, April 09, 2004

ياس و گل رز

باغبون يه گل جديد آورده بود ، يك گل رز قرمز و قشنگ و اون رو كنار ياس سفيد گذاشت ياس سفيد خيلي خوشحال بود ، حالا ديگه يه دوست جديد پيدا كرده بود ، ياس سفيد از باغبون خواست تا گل رز و ياس رو تو يك گلدون بكاره ، باغبون پير هم اون دو تا رو كنار هم كاشت ، گل ياس و رز تصميم گرفتن براي هميشه با هم باشن ، گل ياس يكي از گلبرگهاي خودش رو به گل رز يادگاري داد و از رز يك گلبرگ براي اينكه هميشه به ياد هم باشن گرفت ، يه روز كه ياس خواب بود گل رز از باغبون خواست تا اون رو تو باغچه بكاره ، آخه اون يكنواختي رو دوست نداشت ، وقتي ياس بيدار شد و جاي گل رو خالي ديد خيلي ناراحت شد ، دلش گرفت اما نتونست به رز چيزي بگه ، دلش نمي خواست رز رو ناراحت كنه ، تا وقتي كه ديد گل رز با علفهاي هرز باغچه دوست شده و گلبرگ سفيد ياس رو روي زمين انداخته ، گل ياس شكست ، خورد شد ، گريه مي كرد ، روزها مي گذشت و ياس به ياد روزاي كه با رز كنار هم بودن غصه مي خورد ، تا اينكه يه روز پير مرد يه گل شقايق رو كنار ياس كاشت ، گل شقايق هيچي جز مهربوني نداشت ، ياس تازه داشت معني دوستي و مهربوني رو مي فهميد ، خوبيه مطلق ، ديگه ياس هيچ چيز كم نداشت ... يك روز كه پير مرد چند تا گل شقايق تو باغچه مي كاشت، علفهاي هرز و گل رز رو كه خشك شده بود رو از باغچه چيد!!...

                                      
Friday, April 02, 2004

آخرين روز

آخرين روز از تعطيلات عيد هم تموم شد ، از بعد از ظهر با فريد و دوستام رفتيم سونا و استخر ... شب هم به دليل فعاليت زياد گرسنه بوديم و همين كافي بود تا اولين رستوران يه توقف اساسي بكنيم ... براي هضم غذا قدم زديم و فكر ميكنم كه حتما سرما خوردم .. فردا معلوم ميشه ... با اينكه بهم خيلي خوش گذشته ولي بدجور دلم گرفته .. نمي دونم چرا ...

                                      
Monday, March 29, 2004

عيدانه

صبح : بيدار شدن از خواب ساعت 11 ، صبحانه
ظهر : تلويزيون ، نهار ، چرت بعد از نهار
عصر : تلويزيون ، چاي ، كامپيوتر ، صداي زنگ تلفن ، مهموني
شب : ساعت 1 شب ، مسواك لالا
شده برنامه هر روز در عيد ...

                                      
Friday, March 19, 2004

عيد ...

ساعت 23:31 ... حالا شد 32 ... آخرين روز ... آخرين شب سال 82 ... داره بارون مياد ... سال 82 براي من يكي كه خيلي بد بود .. آدم ناشكري نيستم .. ولي پوستم كنده شد .. به خصوص 6 ماه دوم .. پائيز غم انگيزش ... زمستون بدون برف .. زلزله بم .. انفجار قطار مشهد .. تصادف يكي ازآشناهامون تو جاده .. يتيم شدن دختر يكسال و نيمه اش ... با اينهمه تو اين ساعتهاي آخر دلم براي سال 82 ميسوزه ... داره با گريه ميره كه به خاطرات بپيونده ... اميدوارم سال جديد سال خوبي باشه ...

                                      
Saturday, March 13, 2004

بيزي

چند روزه بد جور بيزي ( مشغول) شدم ... اينقدر بيزي شدم كه نمي تونم هدم ( سرم ) رو بخارونم ... عموم بعد از 8 سال به بلاد كفر ... ببخشيد .. از بلاد كفر برگشته ... اومده عيد ، دود تهران رو بخوره و بد هم برگرده ولايتشون .... تو اين 8 سال خيلي فرق كرده ... 1 عدد همسر خارجي + 1 عدد خواهرزن خارجي ( ايشون از نوع خوشگلش هستن ) + يه عالمه فاميل خارجي به عموي 8سال پيش من اصافه شده ... فيلم عروسي و عكس از جشنهاشون آورده بود كه همه از نوع غربي بود و حسابي خشم مادر بزرگ من رو به دنبال داشت ... خلاصه كه بد جور بيزي شدم ... بدجور ...

                                      


Logo





كوچه رو چقدر
دوست دارين ؟







ديگران چي گفتن؟